رضا قلى خان ( هدايت )
801
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
چنان كه شيخ سعدى كفته يكى پادشه زاده در كنجه بود * كه دور از تو ناپاك سرپنجه بود همو كفته جنك زورآورى مكن با مست * پيش سرپنجه در بغل نه دست حكيم خاقانى كفته از كيان است چرخ سرپنجه * كه بشاه كيان درآويزد سرپيچيدن با اول مفتوح كنايه از سركشى و نافرمانى كردنست چنان كه شيخ سعدى كفته الا تا نهپيچى سر از عدل و راى * كه مردم ز دستت نهپيچند پاى سرتيز كنايه از سه چيز است اول كنايه از مژه باشد دويم كنايه از سنان بود سيم كنايه از خار است سرتيغ دو معنى دارد اول معروف است دويم كنايه از روشنى باشد سرجفت كردن كنايه از سركوشى كردن باشد چنان كه انورى كفته سرجفت كند افعى قربان و چو آن ديد * پر مار كند كركس تركش طيران را سرجوشى بردن كنايه از بهرهمند شدن بكزيدهترين چيزى از آن چيز نظامى كفته كر آشفته شدم هوشم تو بردى * ببر جوشم كه سر جوشم تو بردى شب آمد و جوش خلق بنشست * برخيز كه زان ماست سرجوش سرخاب با اول مضموم كنايه از خون باشد چنان كه شيخ كمال خجندى تبريز مرا راحت جان خواهد بود * پيوسته مرا ورد زبان خواهد بود تا در نكشم آب چرنداب و كجيل * سرخاب ز چشم من روان خواهد بود سر خاريدن كنايه از چهار چيز است اول كنايه از نكاهداشتن باشد مولوى معنوى كفته عشرتى هست در اين كوشه غنيمت داريد * دولتى هست حريفان سر دولت خاريد دويم كنايه از لطف نمودن و تسلّى كردن است همو كفته من سر و پا كم كنم دل ز جهان بر كنم * كر نفسى او بلطف سربه نخارد مرا سيّم تعللّ نمودن و اهمال كردن بود چنان كه حكيم فردوسى كفته اكر هيچ سرخارى از آمدن * سپهبد همى زود خواهد شدن چهارم كنايه از مكر و حيله و بهانه آمده چنان كه امير خسرو كفته از مژه تشبيه كن دور رنج يا بى خوش مشو * با قضا تسليم شو ور تيغ بارد سر مخار سرخچشم كنايه از جلّاد و خونريز باشد چنان كه ابن يمين كفته بنكر چه شوخچشمى شوخى همى كند * با من كبود روى سپهر سياكار سرخر بمعنى يجيا و مخّل سرخزنبوران كنايه از انكشتان سرخ است سرخسوار كنايه از جكر باشد چنان كه شيخ نظامى كفته سرخ سوارى بادب پيش او * لعل قبائى ظفرانديش او سرخشبان باهودار موسى سر خوش مست و خوشحال سر خويش كرفتن كنايه از بدر رفتن باشد سردبيان كنايه از غير فصيح رنجاننده مردم سردكوى كنايه از سه چيز است اول كنايه از كنده طبع بود دويم كسى باشد كه بسخن كفتن مردم را آزار كند سيم كنايه از ناموزونست سر در نشيب كردن كنايه از شرمسار و خجل شدن و زوال باشد سردست افشاندن ترك كردن و رقص نمودن شيخ سعدى كفته ندانى كه شوريده حالان مست * چرا برفشانند در رقص دست كشايد درى بر دل از واردات * فشاند سر دست بر كاينات سردستى كنايه از كارى بود كه زود و فى الحال كنند كمال اسمعيل كفته سردستى است شعرم زيرا كه مى نداد * افكار فكر بر حسب اختيار دست همو كفته نياورد به تو داعى ثناى سردستى * و ليك ورد دعا از ميان جان آورد سرد شدن ملال بهم رسانيدن از كارى و مردن سردكو همان سرد بيانست چنان كه شيخ نظامى كفته كرم رو سرد سخن كستريم * سرد چو يخ كرم چو خاكستريم سررشته از دست رفتن مقابل سررشته يافتن سر رسن يافتن و سررشته يافتن كنايه از دريافتن كار و مهم باشد كما ينبغى استاد فرخى كفته هركس بشغل خويش فرو رفت و باز يافت * از راى نيك و بركت خواجه سر رسن سررشته كنايه از مقصود است سررشته از دست رفتن كنايه از سراسيمه شدن و ترك كردن مهم و معامله است از روى اضطرار سر زلف كنايه از ناز و تبختر باشد چنان كه ظهورى كفته از رشك بنفشه را پريشان دارد * زلفش سر زلفى كه بريحان دارد در شهر فتاده شور شيرينى او * يك مصر شكر كه در نمكدان دارد كر ندارد به من آن مه سر زلف * اينهمه از چه پريشان كفتم سر سبزى كنايه از حيات و زندكى سرسرى داشتن كنايه از هواى بزركى در سر داشتن است چنان كه حكيم سنائى در حديقه كفته خرد و دين سرسرى دارى * كر تو با او سرسرى دارى سر سفره كنايه از مقعد باشد يوسفى طبيب كفته هركه كه سر سفره كس كردد شق * كوهان شتر خواهد و